بایگانیِ فوریه 2010

فوریه 28, 2010

قصه امید يكي بود يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد: شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد. من باور دارم که به زودي مي ميرم…“ سپس شعلهَ صلح و آرامش [...]

تخم مرغ

فوریه 27, 2010

  تخم مرغی رفته بود اینترویو   تا مگر کوکو شود یا نیمرو   تخم مرغی بود با شور و امید  خواست تا مرغانه ای باشد مفید  فرم استخدام را پر کرده بود عکس هم همراه خود آورده بود   توی مطبخ از برای شرح حال پشت هم کردند هی از او سوال:   کیستی تو، [...]

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.