يكي بود يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آنها به گوش مي رسيد:
۱ دیدگاه »
خوراک آراساس برای این ورودی
Just another WordPress.com weblog

شمع اول گفت: ” من صلح و آرامش هستم، اما هيچ کسي نمي تواند شعلهَ مرا روشن نگه دارد. من باور دارم که به زودي مي ميرم…“ سپس شعلهَ صلح و آرامش ضعيف شد تا به کلي خاموش شد.
شمع دوم گفت: ”من ايمان هستم . براي بيشتر آدم ها ديگردر زندگي ضروري نيستم، پس دليلي وجود ندارد که روشن بمانم…“ سپس با وزش نسيم ملايمي، ايمان نيز خاموش گشت.
شمع سوم با ناراحتي گفت: ”من عشق هستم ولي توانايي آن را ندارم که ديگر روشن بمانم. انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درک نمي کنند. آنها حتي فراموش کرده اند که به نزديک ترين کسان خود عشق بورزند…“ طولي نکشيد که عشق نيز خاموش شد.
ناگهان…
کودکي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد. ”چرا شما خاموش شده ايد، شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد . “ سپس شروع به گريه کرد .
آنگاه شمع چهارم گفت: ”نگران نباش تا زماني که من وجود دارم، ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن کنيم. مـن امـــيد هستم !»
با چشماني که از اشک و شوق مي درخشيد ، كودک شمع اميد را برداشت و بقيهَ شمع ها را روشن کرد .
اول درباره قالب/ اولا فکر میکردم قالب جالبی نیست اما انگار اشتباه میکردم
انتخاب عکس عالی بود
نوشته هم حرف نداشت. واقعا عالی بود